وضعیت آنلاین

 
در حال حاضر 8 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش امديد ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .
 

عضويت سريع

 
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
 

پیغام کوتاه

 
ارشيو پيغام کوتاه   

 
 

جستجو

 


 

مترجم سایت(translator)

 

 

دیکشنری

 

 
داستانهای جامعه شناسی
 
جامعه شناسی ادبیات

 

دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا

قسمتهای چهارم،پنجم،ششم وآخر

خب احتمالا الان مي خواين بدونين كه چي شد كه من يهو از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزارت علوم پرت شدم پايين درسته؟

آهان وايستين يه لحظه‏، يه سوال به ذهنم اومد: شما از كجا مطمئن هستين كه من از اون پنجره ي لعنتي پرت شدم پايين؟ منظورمو كه گرفتين ديگه؟

مي خوام بگم وقتي از عبارت « پرت شدن » استفاده مي كنم، در نگاه اول اينطور به نظر مي رسه كه دارم تلويحا مي گم كه يه شخصي منو از اون پنجره به بيرون انداخت، درست مي گم؟

و حاضرم شرط ببندم كه شما هم براحتي پذيرفتين كه قضيه همينطوري بوده، اوكي!

ادامه داستان درادامه...

چهارشنبه، 13 آبان ماه ، 1388 بازدید:142 نظرات 1 نظر ادامه اين مطلب 142 بار بازديد شده
 

داستانهای جامعه شناسی 2و3
 
جامعه شناسی ادبیات

دغدغه­هاي يك پسر كاركردگرا: قسمت دوم وسوم     

صحنه اول (خداحافظي)

نهيب پدرم نازكاركرد را بخود آورد كه قرآن وآب را فراموش كرده است. لذا با بيشترين انرژي كه مهمترين كارويژه او بود، بسرعت برق و باد رفت و قرآن را آورد . من هم گوشه چشمي پدرم را كه  سخت توي فكر بود مي­پاييدم. وقتي پدر توي فكر بود سيبيل كلفتش را مي­جويد و اين براي خانواده سيبرنتيكي ما به معناي هنگ كردن بخش نرم افزاري اين نظام بود .من براي آنكه از اضطرابم كم كرده باشم و نظام شخصيتيم دچار عدم تعادل نشود خودم را براي بابام شكلات كردم و گفتم ابوي جان به چي فكر مي­كنيد؟ بابام سري بالا كرد و به من  خيره نگاه كرد و با لحظه اي مكث گفت من اشتباه كردم. در تاريخ زندگي خانوادگي ما كم پيش مي­آمد كه  نظام فرهنگي خانواده ما ( يعني بابا) اقرار به اشتباه بكند. با شگفتي و البته خوشحالي از اين اقرار گفتم: ابوي فرهنگ مدار من كجا اشتباه كرده­اند؟ بابام كه داشت حفظ الگو مي­كرد و از زير قرآن رد مي­شد گفت: توي انتخاب اسم تو. گفتم  توضيح بيشتري مي­دهيد؟  بابام منتظر بود تا من هم مثل او حفظ الگو كرده و از زير قرآن رد شوم. من هم چنين كردم. بابام گفت: بايد اسم تو را مي­گذاشتم كژكاركرد. تو در سيستم خانوادگي ما ايجاد اختلال مي­كني . الان بايد من مي­رفتم سركار ولي بايد با جنابعالي بيام تهران تا تكليف تو را روشن كنند. به ياد حرف استاد نظريه­هام افتادم كه مي­گفت هر سيستم بايد يك زباله دان داشته باشد. بابام كه اين نظر را داشته باشد حتما پام به وزارت برسد بلفور منو ديليت مي­ كنند. واي اگردستور شيفت ديليت بدهند اونوقت چي مي­شود؟ از داخل سيستم وزارت علوم شوت مي­شوم بيرون. توي اين افكار بودم كه احساس كردم شلوارم خيس شد. نه خدايا چي شد! نگاه كردم ديدم نازكاركرد با بيشترين انرژي كاسه آب را روي من ريخته است. بابام داد زد لعنت به  سيستمي كه فقط انرژي داشته باشد و به من رو كرد و گفت: يالا ديگه كژكاركرد بجنب كه اگه از قطار جا بمونيم مجبورت مي­كنم تا تهران پياده بري . پيش خودم گفتم كه خوب خود شما هم كه بايد با من بياييد.

سوت قطار براي من  معنايي جز حركت به سوي وزارت علوم نداشت و اين طوري بود كه به تهران رفتيم.

ننباله داستان درادامه...

سه شنبه، 12 آبان ماه ، 1388 بازدید:138 نظرات 1 نظر ادامه اين مطلب 138 بار بازديد شده
 

قسمت اول: دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
 
جامعه شناسی ادبیات

 

داستان جامعه شناختي

قسمت اول:

دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا

 

همه چيز از آنجا شروع شد كه نمره آمار در علوم اجتماعي م و « صفر » شدم. حسابي حالم گرفته شده بود ، نه از اين كه اين درس و افتادم ، بخاطر اين كه فقط چند صدم تا مشروط نشدن فاصله داشتم و اگه استادش يه لطفي مي كرد و يه نمره بيشتر بهم مي داد يعني « 1 » اونوقت اين ترمم و هم مشروط نمي شدم و در نتيجه سه ترمه نمي شدم و مي تونستم ادامه تحصيل بدم. برا همينم رفتم جلو استادمون و با التماس و خواهش و تمنا بهش گفتم كه اگه ممكنه يه نمره بهم اضافه كنه ، اونم برگه امتهانيم و نشون داد و گفت: آقاي كاركرديان شما روي اين چيزي نوشتين كه من بتونم بهتون نمره بدم ؟ برگه رو نگاه كردم. خدائيش راست مي گفت ، قسمت تشريحي هاش كه سفيد سفيد بود ، مثل اين كه اصلا ازش استفاده نكرده باشن ، تستي هاش رو هم كه با خدا با هم نشستيم حل كرديم ، يادمه هي ازش مي پرسيدم اين سوال چي شه ؟ خب حالا اينو بگو ؟ و اونم كلش و آورده بود جلو رو برگم و به سوالها خيره شده بود و هي مي گفت: نمي دونم ، نمي دونم

ادامه مطلب درادامه...

. آخرش بهش گفتم: برو بابا ، خودم تنهايي بهتر حل مي كنم. فكر كنم يه كم دلخور شد چون همينطور كنارم نشسته بود و هيچي نمي گفت. آخر جلسه وقتي برگه رو دادم و مي خواستم برم بيرون گفت: مي بخشي كه نتونستم كمكت كنم راستش . چيزي نگفتم ، چون با خودم فكر كردم حداقل يكي دو روز بايد باهاش قهر باشم ، خدا اگه اين موقع ها بدرد نخوره ، پس كي مي خواد بدرد بخوره !

سه شنبه، 12 آبان ماه ، 1388 بازدید:143 نظرات 1 نظر ادامه اين مطلب 143 بار بازديد شده
 

يك داستان جامعه شناختي(قسمت اول ودوم)
 
جامعه شناسی ادبیات

 

يك داستان جامعه شناختي

قسمت (اول ودوم) : يك جامعه شناس خردگرا

در سالهاي نه چندان دور در شهر ما پسري زندگي مي كرد كه يك روز همينطور كه داشت توي خيابان براي خودش راه مي رفت با خود فكر كرد كه بايد « خردگرا » تر شود به همين خاطر آبنبات چوبي ايي كه در دهان داشت را گرفت و پرت كرد توي سطل زباله ، و بلافاصله رفت همين دانشگاه آنطرف شهرشان و در رشته « جامعه شناسي » ثبت نام نمود و بلافاصله بدون اين كه حتي كتابي درباره آن خوانده باشد ، علاقه اي بس مضاعف به آن رشته در وجود خويش يافت. او بيش از هر چيز به « كاربرد تحليل هاي جامعه شناختي در زندگي روزانه » خويش توجه داشت به همين خاطر در همان روز ثبت نام در راه بازگشت به خانه به گدايي كه هميشه سر كوچه شان مي نشست با مهرباني تمام برخورد كرد و تمامي پول هايش را به او بخشيد چرا كه معتقد شده بود اين ها جزء طبقات محكوم جامعه اند و او موظف است در مقابل بورژواها از حقوقشان دفاع نمايد. اين بود كه سنگي از روي زمين برداشت و پرت كرد به پنجره هتلي كه درست آنطرف خيابان بود. او همچون يك انقلابي متعهد به ته كوچه شان فرار مي كرد در حالي كه صداي شكستن شيشه و فرو ريختنش را از پشت سر مي شنيد. وقتي به خانه رسيد در اولين اقدام به اتاقش رفت ، جلوي كامپيوترش نشست و انواع و اقسام بازيهاي كامپيوتري كه بر روي هارد ذخيره نموده بود « آن اينستال » كرد. در همين حين ناگاه سوالي به ذهنش رسيد: آيا بخشيدن همه پولهايش در كنش متقابلي كه با آن گداي سر كوچه داشت يك كنش عقلاني بود ؟ او كمي افسرده شد و با خودش تصميم گرفت كه از اين به بعد در رويكردهاي ديگر زندگي اش تصميمات عقلاني تري اتخاذ نمايد و ...

دنباله داستان درادامه ...

يكشنبه، 10 آبان ماه ، 1388 بازدید:113 نظرات 1 نظر ادامه اين مطلب 113 بار بازديد شده
 

متن کامل وصیت نامه داریوش کبیربرگرفته از اسناد تاریخی غیر قابل انکار
 
جامعه شناسی فرهنگی

 

متن کامل وصیت نامه داریوش کبیربرگرفته از اسناد تاریخی غیر قابل انکار

نقشه امپراطوری ایران

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جزء امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.

دنباله مطلب درادامه متن...

 

جمعه، 8 آبان ماه ، 1388 بازدید:143 نظرات 1 نظر ادامه اين مطلب 143 بار بازديد شده
 

ثبت نام کنید موبایل جایزه بگیرید

 

 

آغازفعالیت سایت خرداد86

 
 

نظرسنجی

 
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 20
نظرات : 3
 

برترین مطلب روز

  تاکنون مطلبی به عنوان مطلب پربیننده انتخاب نشده است .  

آخرین لینک دهنده ها

  1: http://evae.dokkoish..
2: http://evae.dokkoish..
3: http://evae.dokkoish..
4: http://evae.dokkoish..
5: http://evae.dokkoish..
6: http://pohudettute.d..
7: http://pohudettute.d..
8: http://pohudettute.d..
9: http://pohudettute.d..
10: http://pohudettute.d..
 

ارتباط با من در یاهو

 

 

پیج رنک گوگل

 

 

جستجوگر گوگل

 


جستجو در وب
جستجوی سايت
 

 

  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

mashhadteam.ir