مهندسي فرهنگي نوعي سياستگذاري در حوزه فرهنگ است

دكتر سعيد معيدفر از جمله جامعهشناسان ايران ميباشد
وي رئيس انجمن جامعهشناسي ايران را نيز بر عهده دارد. ايشان به عنوان استاد جامعهشناسي در دانشگاه تهران به تدريس، تحقيق و پژوهش مشغول است.
آنچه در پي ميخوانيد حاصل گفتوگوي نشريه مهندسي فرهنگي پيرامون مهندسي فرهنگي است.
• سبب و ضرورت طرح مهندسي فرهنگي در شرايط كنوني جامعه چه چيزي بوده است؟
به هر حال مهندسي فرهنگي به نوعي سياستگذاري در حوزه فرهنگ است. سياستگذاري مبتني بر اهدافي تعريف شده از سوي سياستگذار است، معمولا پس از تشكيل دولت _ ملتها، دولتهاي جديد در صدد اين برآمدند در عرصههاي مختلف مثل اقتصاد، امور انتظامي، برقراري نظم، امور فرهنگي اجتماعي و قانونگذاري كارايي داشته باشند. پيشتر حكومتها در اين راستا مسئوليتهاي فراواني نداشتند و به قول جامعهشناسان، اجتماعات كوچك، فرهنگ،امور اجتماعي، امور اقتصادي غير متمركز و خودساختهاي داشت كه در يك رابطه متقابل ميان نخبگان و يا ريش سفيدان محلي و مردم شكل ميگرفت. امپراطوريها خيلي در امور كوچك جامعه، مانند فرهنگ، اقتصاد و مسايلي مانند اين نميتوانستند مداخله داشته باشند.
ادامه مطلب درادامه...
ارتباطات آنقدر كم و فاصلهها آنقدر زياد بوده كه اصلا نميشد چنين مداخلههايي انجام شود. به هر حال از آنجايي كه هويتهاي ملي كمكم اجتناب ناپذير شده است، خواه ناخواه يك نوع الزامهايي براي دخالت در امور اقتصاد ملي، فرهنگ ملي، سياستهاي ملي و قانونگذاري در سطح ملي به وجود ميآيد. به هر حال امروز دولتها در جوامع مختلف اين را به نوعي حق خود ميدانند كه در عرصه عمومي كه مربوط به حيات يك اجتماع كل است مداخلههايي انجام دهند. ممكن است دخالت دولتها متفاوت باشند، كه اين به ماهيت حكومتها و جوانب آن برميگردد. بخشي از حكومتها تلاش ميكنند كه با اعتنا بر سوابق فرهنگي و سوابق اقتصادي يا شناخت، مطالعات، تحقيقات و حتي به نحوي بازگشت به واقعيتهايي كه استمرار داشته اين كار را انجام دهند. برخي از دولتها و حكومتها بر مبناي يك نوع ايدئولوژي اين كار را انجام ميدهند. خيلي اعتماد بر واقعيت ندارند و خيلي درصدد اين نيستند كه بفهمند روندها و فرآيندهاي بيروني چه است، نيستند. بنابراين بيشتر در يك پايگاه تئوريك اين مداخله را انجام ميدهند. شكلگيري هويتهاي جديد مثل هويتهاي ملي، مداخله در عرصههاي اقتصادي، فرهنگي و سياسي را ضروري ساخته و شايد هر حكومتي در عصر فعلي كه عصر دولت _ ملت است وظيفه خود بداند در عرصه فرهنگ هم مداخله و هم سياستگذاري كند. بزرگ كردن مفهوم به معناي اين است كه ما جنبههاي ديگر مثل اقتصاد و سياست را كنار بگذاريم و مهندسي فرهنگي به معناي بزرگ و مقام رهبري در مركز و شوراي عالي انقلاب فرهنگي در راس برنامه ي ما باشد. يعني كلا ميخواهند ابعاد ديگر را فرهنگي كنند. البته يكي از ضرورتهاي ديگر بحث مهندسي فرهنگي شايد تحولاتي بوده كه پس از جنگ جهاني دوم بر مدار الگوهاي توسعه و برنامهريزي اقتصادي _ اجتماعي پيش آمده است. بعد از جنگ جهاني دوم كشورهاي در حال توسعه وضعيت خوبي نداشتند؛ و در يك فرآيند استعماري به دور از تحولات دنياي مدرن به سر ميبردند. حتي خيلي از دولتهاي استعماري در آن كشورها سعي ميكردند، ساخت و ساز سياسي و اجتماعي آنها را به شكل قبلي حفظ كنند. بعد از جنگ تقريبا خيلي از كشورها به استقلال رسيدند و فاصله عميقي بين خود و دنياي توسعه يافته ديدند. اين فاصله عميق بايستي پر ميشد. بنابراين چون خودشان براي توسعه الگويي نداشتند تحت تاثير الگوهايي قرار گرفتند كه براي آنها نوشته شده بود. نسخه هايي كه در كشورهاي توسعه يافته براي ما نوشتند براساس تجربهاي بود كه در آن كشورها اتفاق افتاده بود و به يك نوع بستر اجتماعي فرهنگي نياز داشت. نسخه هايي را براي كشورهاي در حال توسعه نوشتند و به اجرا گذاشتند. اين نسخهها در اين كشورها از يك جهت توانست در فاصله كوتاهي فاصله اين كشورها را با جهان توسعه يافته كم كند، ولي چالشهاي فرهنگي شديدي را در اين كشورها ايجاد كرد، چون اين الگوها خيلي با شرايط تاريخي، اجتماعي و فرهنگي كشورها سازگار نبود. الان در دنيا انواع مذاهب، انواع آداب و رسوم، مراسم، شيوههاي زندگي و حتي شيوههاي معيشت و امثال آن را داريم و اين يك نوع تحول فرهنگي عظيمي است. اجراي الگوهاي نوسازي و توسعه، تضادهاي جدي را با فرهنگ و تاريخ جوامع در حال توسعه به وجود آورد و گاهي اوقات بيشتر ناظر بر ابعاد اقتصادي بود تا انساني و ضرورتهاي معنوي و فرهنگي در نظر گرفته نميشد. بنابراين اين الگوها خود به خود بحرانهايي را ايجاد كرد و به دنبال آن انسانها از ريشههاي فرهنگي خود كنده شدند و در شهرها و مراكز جمعيتي بزرگ در يك نوع كثرت فرهنگي و حتي تضاد در روابط اجتماعي قرار گرفتند. اين عوامل موجب ناهنجاري و از هم گسيختگي در جامعه شد و به بحرانهاي اجتماعي، فرهنگي و حتي سياسي دامن زد. كم كم اين تغييرات موجب بي ثباتي سياسي اين كشورها شد و اين مسئله همراه با نابرابري اجتماعي گسترده، فقر و مسايلي مانند آن شد. كشورهاي در حال توسعه يكباره با بحرانهاي اجتماعي و فرهنگي مواجه شدند، اينجا بود كه لزوم برنامهريزيهاي فرهنگي و اجتماعي هم مطرح شد. بايد برنامهريزي فرهنگي و اجتماعي را هم در دستور كار خود قرار دهيم. بنابراين يكي از ضرورتها براي مداخله در امر فرهنگ، الگوهاي توسعه يك جانبه مادي بود كه فقط ابعاد اقتصادي را در بر ميگرفت. بنابراين دولتها از دهه 07 و 08 قرن گذشته بحث توسعه فرهنگي، توسعه اجتماعي و توسعه پايدار را مطرح كردند و يونسكو و محافل ديگر براي حفظ هويتهاي فرهنگي تلاش كردند در اينجا ميخواهم بگويم مفهوم مهندسي فرهنگي به نوعي تبعيض مثبت در برابر روند مداخلات نابهنگام و ناخوشايند اقتصادي در برنامه دوم و سوم توسعه و يا حتي اول و دوم و سوم توسعه بعد از انقلاب انجام داده است. شايد در آن برنامهها بيشتر ابعاد اقتصادي و نفس رشد مدنظر بوده ولي الان بهخاطر تمام مشكلات فرهنگي و اجتماعي كه همراه آن به وجود آمده بعضا ميگويند ما براي اينكه چنين تعادلي ايجاد كنيم لازم است يك نوع تبعيض مثبت قايل شويم. اگر مهندسي فرهنگي يك نوع ايدئولوژي خاص باشد كه چيزي را بر جامعه تحميل كند خود همين ميتواند در آينده موجب بحرانهاي فرهنگي و اجتماعي شود. اين هم يك نكته است. بنابراين اگر مهندسي فرهنگي در معناي درست آن بكار رود سياست گذاري فرهنگي ميتواند براي به تعادل كشيدن جامعهاي كه به واسطه مداخلههاي يكطرفه اقتصادي و مادي دچار يك نوع ناهماهنگي و بي انسجامي شده است تبيين مثبتي باشد.
• ما در برخورد اول با طرح مهندسي فرهنگي با اين موضوع مواجه ميشويم كه با اين طرح ميخواهند الگوهاي خاص و يك سري بخشنامه درست كنند تا به جامعه تزريق كنند. مردم چگونه ميتوانند براي اين كار توجيه منطقي پيدا كنند؟
سياست گذاري فرهنگي و اينكه تبعيضهاي مثبتي در امور فرهنگي براي حفظ هويت انساني و ابعاد معنوي انسان قائل شويم، به نظر من مسئلهاي نيست كه از سوي ما مطرح شده باشد. انسان مادي دچار از خود بيگانگي ميشود. خيلي از متفكرين جامعه شناس با نظام سرمايهداري و يا نظامهايي كه فقط بعد رفاهي و مادي انسان را در نظر گرفته يك مواجهه جدي داشتند و با الگوهاي توسعه سرمايه داري كه انسان را به صورت ماشين در نظر ميگيرد مقابله كردند. اتفاقاً همين مسئله از خود بيگانگي از نيمه دوم قرن بيستم تحت تاثير افكار و انديشههاي انتقادي به صورت جدي، امريكا و اروپا را تحت تاثير قرار داد و يك نوع نقد نظام سرمايه داري را پديد آورد. بحث تبعيض مثبت در امر تصميم گيري يك امر مثبت است. نكته اين است كه آيا با مهندسي فرهنگي ميخواهيم جامعه را در راستاي تعادل پيش ببريم؟ يعني ميخواهيم آن ابعاد مغفول فرهنگي كه ريشه در تاريخ و سابقه طولاني آن جامعه و مردم، حالا در ابعاد مختلف دين، ميراث فرهنگي، آيين و سنن و مسايل ديگر داشته به نحوي برگردانيم به آن تعادلي كه در واقعيت قبل آن بوده و يا اينكه ميخواهيم در لواي اين مهندسي فرهنگي مجددا يك نوع مداخله يك سويه دور از واقعيت را در جامعه انجام دهيم؟ مثل كاري كه متاسفانه ماركسيتها انجام دادند. كاري كه در جهان امروز ما و كشور شوروي سابق، چين و ... انجام شد، به اين معنا كه يك نوع ايدئولوژي كاذب را در جامعه رايج كردند چون ميخواستند در رويارويي با نظامسرمايه داري نظامي را شكل بدهند كه بيشتر به همين هويتهاي فرهنگي برگردد. يك نوع ايدئولوژي را بار كردند؛ يعني به جاي اينكه مهندسي آنها متكي بر تاريخ گذشته جامعه، ميراث فرهنگ و دين آن باشد نهايتا با يك رويكرد خاص يك نوع ذهنيت فرهنگي را كه محصول عده خاصي از نخبگان آن جامعه بود اعمال كردند و آن هم به شكل الزام آور و اجبار آميز، حتي بدتر از توسعه سرمايهداري، چون توسعه سرمايه داري ميآمد در ساختارها، شروع به كار ميكرد و خيلي افراد متوجه نميشدند و تغييرات تدريجي هم ايجاد ميشد. ولي اين مداخله فرهنگي و ايدئولوژيكي كه كشورهايي مثل شوروي و چين انجام دادند يك هيبت خيلي مهيب و تحميلي، الزام آور، اجبارآوري بود كه با مذهب واقعي آن ميراث فرهنگي و با تاريخ آن جامعه منافات داشت.در جهان امروز به خاطر بي توجهي به عنصر فرهنگ ،عنصر اجتماع و هويت فرهنگي و اجتماعي ما بايستي يك نوع تبعيضهاي مثبتي را براي برنامهريزي فرهنگي و اجتماعي داشته باشيم تا جامعه از اين بي تعادلي كه به واسطه توسعه مادي ايجاد شده، بيرون بيايد. در عين حال بايد نگران اين مسئله هم باشيم كه هر نوع مداخله جديد ولو با اهداف آرماني و ايدئولوژي اگر با جامعه و سوابق فرهنگي، تاريخي و مذهبي و ملي تناسب نداشته باشد، ممكن است بي تعادلي را در جامعه تقويت كند.
• آيا مهندسي فرهنگي ادامه انقلاب 75 است يا فراتر از انديشههاي انقلابي است و چگونه ميتوانيم ميان آن دو پيوند برقرار كنيم؟
انقلاب ضمن ضرورتهايي كه براي واقع شدن دارد؛ در عين حال به قول جامعه شناسان يك ايدئولوژي مهم دارد كه قطعا در جامعه ما خيلي بزرگ است. بدون آن اين انقلاب نه به پيروزي ميرسد و نه ميتواند ادامه داشته باشد. در ايران تقريبا اين انقلاب ارزشهايي را تبليغ ميكرد كه ريشه در رويكرد و سنت ديني ما داشته و بعد از آن هم طبيعتا اين تاكيد بر ابعاد ديني بيشتر شده است. ميتوان گفت انقلاب يك جور مواجهه بود براي ايجاد يك نوع تعادل در حيات اجتماعي و فرهنگي ما، چون پيش از انقلاب به طور عامدانه نظام پهلوي تلاشش بر اين بود كه تاكيد بر عنصر فرهنگي كاهش پيدا كند و به تدريج يك جور مقاومتهاي جدي را در مقابل اجراي مراسم، آيينها، سنتهاي ديني ايجاد كرد، بنابراين تاكيد بيشتر در ابعاد و ارزشهاي غربي باعث يك نوع عدم تعادل در حوزه و هويت فرهنگي جامعه ما شده بود. يكي از رسالتهاي انقلاب اين بود كه مشكل بيتوجهي به عنصر مذهب كه در تاريخ و فرهنگ ما بسيار مهم است و شايد يكي از مذهبيترين و دينيترين جوامع در تاريخ، جامعه ما باشد، رفع گردد، خيليها هم روي آن تاكيد كردهاند. ويل دورانت در كتاب خود آن را مطرح كرده، كاري هم به اسلام ندارد. قبل از اسلام هم عنصر ديني ايران براي همه ايرانيان اهميت داشته است، وقتي آثار تخت جمشيد و يا نقش رستم را نگاه ميكنيم در آنجا مشخص است كه همه رهبران جامعه را به نوعي به عنوان يك نماينده خدا ميدانستند كه بايد فرامين او را اجرا كنند. الان در نقش رستم وقتي انسان آن كتيبه را ميبيند در صور نظام اجتماعي او نقش دين و تاثير آن را بر جامعه ميبيند؛ مثل نقشي كه روحانيون در قبل اسلام در ساختار سياسي و اجتماعي ما داشتند. به هر حال ميتوان گفت در دوره پهلوي سعي ميشد اين بخش از واقعيت جامعه مورد غفلت قرار گيرد. طبيعي است اين نظام اجتماعي كه هويت فرهنگي آن يك جانبه و نامتعادل است به نحوي واكنش از خودش نشان خواهد داد. يعني اين واكنشها در انقلاب اسلامي ديده ميشود، بازگشت به هويت مذهبي و ديني در جامعه طبيعي است. ماهيت انقلاب ما مذهبي و اسلامي بوده است. ابعاد مذهبي در كنار ابعاد ملي، قومي و ميراثهاي پيشين، مورد توجه رسانة ملي ماست، بخاطر اينكه بتواند در جامعه تأثير داشته باشد و افراد يك مرتبه از اين رسانه به رسانههاي بيگانه سوق پيدا نكنند، ولي به هرحال ما نشانههايي از توجه به اين امور را ميبينيم، حالا بحث همين است كه اين ضرورتها در بحث مهندسي فرهنگي بايد مورد توجه قرار گيرد. بحث مهندسي فرهنگي نبايد صرفاً براساس يك ايدئولوژي خاص و يا جهتگيري يك عده خاص مورد توجه قرار گيرد. چون جامعه متشكل از گروههاي مختلف است، اين را ما بايد در نظر بگيريم كه جامعة ما تركيبي است از فرهنگهاي مختلف، تنوعي از زبانها، قوميتها، پايگاههاي اقتصادي و اجتماعي، سليقههاي متفاوت و نهايتاً ما نبايد به گونهاي در بحث مهندسي فرهنگي فكر كنيم كه فقط يك جنبه و يا يك گروه خاص و يا به يك ايدئولوژي ويژه توجه شود، بلكه بايد آن عناصر مشترك كه ميتواند مجموعه اين آدمها با همه تنوعات فرهنگي، قومي، زباني همدل كند را در اولويت قرار داد و آنها را گرد هم آورد. سياست گذاري كسي كه در رأس يك جامعه قرار ميگيرد مبتني بر يك قشر خاص و يك تيپ خاص نيست، اين مبتني بر عموم جامعه است. در وهلة اول در بحث سياستگذاري فرهنگي نسبت به جامعه، تفاوتها، تنوعها و اصول و ضوابط خاص آن، شناخت همه جانبه داشته باشيم. مهندسي فرهنگي نياز به درك صحيح از جامعه، تنوعهاي آن و پيچيدگيهاي آن دارد. هميشه در ذهنم بوده كه خوب ما، بايد تعريفي از هويت ملي خود و هويت ايراني داشته باشيم. هويت چيست؟ عناصر اساسي آن چيست؟ متأسفانه الان هر كس به صورتي آن را ميبيند. مثل همان فيل مولانا شده كه هر كس يك جايي از آن را احساس ميكند و بعد متأسفانه آن موجودي نيست كه احساس كرده است. ما در بحث هويت فرهنگي بايد اعتنايمان بر ارزشهاي بسيار معدود و مشترك باشد، نه برعكس، ارزشهاي حداكثري؛ يعني بايد سطوح توقعات خود را پايين آوريم. اينها مواردي است كه به نظر من بايد در بحث مهندسي فرهنگي به آن توجه كنيم وگرنه خود همين مهندسي فرهنگي ميتواند به يك معضل و مسئله فرهنگي يا بحران فرهنگي اجتماعي تبديل شود.
• شما معتقد هستيد كه مهندسي فرهنگي به نوعي مديريت كردن و سامان دادن نظامهاي ديگر ساختار جامعه و ارتباط دادن بين نظامهاي سياسي و اجتماعي است. در اين خصوص بيشتر توضيح دهيد؟
به هرحال هر عرصهاي با عرصههاي ديگر در تعامل و ارتباط متقابل است و در واقعيت هم اين عرصهها آنطور كه ما فكر ميكنيم مجزا نيستند. يعني به قول معروف جامعه وجوه مختلفي دارد. خيلي از اين وجوه قابل تعيين نيستند. در حوزة سياستگذاري، سعي ميكنيم دقيقتر عمل كنيم، مثل كاري كه يك فيلمساز انجام ميدهد. فيلمسازي واقعيت در هم تنيدهاي است. فيلمساز ميآيد بخشي را برجستهتر نگاه ميكند تا بتواند مطلب خود را انتقال دهد. حالا در حوزة اجتماعي هم همينطور است. در واقع جامعه واقعيتي دارد. ما ميخواهيم ابعاد مختلف آن را مورد توجه قرار دهيم. اقتصاددان بايد در حوزه كار خود، برنامهريزي و فكر كند. يك جامعه شناس فرهنگدان بايد حوزه خود را ببيند. البته اينها بايد با برنامهريزي كلان جامعه در تعامل باشد كه دنياي آينده ما چه دنيايي است؟ جوانان ما با چه مسايلي سروكار خواهند داشت؟ ارتباطات چه خواهد كرد ؟چه مشكلاتي ممكن است ديده شود؟ در اين دنيا چگونه ميشود آن هويت فرهنگي و اجتماعي خود را حفظ كنيم؟ اين واقعيتها، واقعيتهايي است كه يك عده آن را خلق كردهاند. همه اين فناوريها محصولات خداوند است. يعني بشر فقط ميآيد آن را كشف ميكند. يعني تمام اين چيزهايي كه ميبينيم ما را به ياد خدا مياندازد. قطعاً انسان را هم كه خداوند خلق كرده، خلاق است. او مسايل ديگر را باز خواهد كرد. اينها دنيايي است كه خواه ناخواه توسط همين انساني كه خداوند آفريده، دارد مكشوف ميشود. حالا ممكن است آنها كه اين را ميسازند جهتهاي خاص فرهنگي هم داشته باشند، ولي اين محصول چگونه ميتوانيم در اين دنيايي كه در آينده خواهيم داشت حفظ كنيم. اينها سؤالاتي است كه ميشود در بخش سياست گذاري فرهنگي و مهندسي فرهنگي به آن توجه كرد.
• به نظر شما آيا مهندسي فرهنگي اين سياستها را عوض ميكند. راجع به تعامل ميان جهاني شدن و مهندسي فرهنگي در عصر انفجار اطلاعات هم توضيح دهيد؟
كار بسيار دشواري است. درست است كه تكنولوژيستها دستگاه را ايجاد ميكنند ولي به نظر من كار اينها خيلي ساده تر از كار كساني است كه در حوزههاي غيرمادي كار ميكنند. كارهايي كه افراد در حوزه فرهنگ انجام ميدهند بسيار پيچيدهتر است. حوزه فرهنگ مادي نيست، بنابراين ما نميتوانيم به راحتي اين كار را انجام دهيم. اين خيلي سخت است و چون سخت است همت والاي بسياري از انديشمندان و متفكران و ذخاير جامعه را ميطلبد. اين طور نيست كه ما فكر ميكنيم مهندسي فرهنگي را يك عده خاص ميتوانند در اين دنياي پيچيده پيش ببرند. ما بايد از تمام ذخائر فرهنگي و فكري استفاده كنيم. نهي كردن هر كدام از اينها يعني كج رفتن، بنابراين به نظر من برگزاري سمينار و اين كه يك عده خاص راجع به اين موضوع فكر و برنامهريزي كنند شايد مشكل را حل نكند. اگر چه هر قدمي كه برميداريم به هرحال تأثير دارد، ولي قطعاً اگر همه جانبه بينديشيم و اين را فقط وظيفه يك عده خاص ندانيم و نخبگان جامعه را با ديدگاههاي مختلفي درگير كنيم قطعاً تأثير مثبت و مناسبتري خواهد داشت. هر چند به اعتقاد من هر نوع برنامهريزي تحقيقي و هر نوع مهندسي فرهنگي با عاليترين و همه جانبهترين رويكرد به مسئله، باز بيمشكل نميتواند باشد. چون اساساً انسان موجود ضعيفي است. انسان موجودي رو به كمال است. ما الان چيزهايي را ميبينيم كه ممكن است آيندگان بعداً آنها را به شكل ديگري ببينند. بسياري از قوانين فيزيكي كه در گذشته اعتبار بالايي داشتند امروز در نزد افراد فاقد اعتبارهست. علم كامل در اختيار خداوند است. ما در اين زمينه با محدوديت خاص خودمان جلو ميرويم ولي چه خوب است كه به قول وبر همه جانبه ببينيم. ديدگاههاي مختلف و زواياي مختلف را در بخش مهندسي اجتماعي و فرهنگي مورد توجه قرار بدهيم.
• تلويزيون و مطبوعات چگونه ميتوانند در مفهوم شناساندن مهندسي فرهنگي و كشاندن ساير اقشار به خصوص قشر روشنفكر به اين حوزه ايفاي نقش كنند؟
به هرحال رسانهها و به خصوص صداوسيما معمولاً با عموم مردم سروكار دارند. اگر چه ممكن است بعضي از نخبگان جامعه كه در اين عرصه هستند با صداوسيما ارتباط داشته باشند. به اعتقاد من بايستي برنامهريزي فرهنگي و تبادل فرهنگي، در عرصههاي ديگري انجام گيرد. صداوسيما هم آن را انعكاس دهد. صداوسيما شايد نتواند خيلي كار كند. قطعاً شوراي عالي و يا دستگاههاي فرهنگي ديگر بايد بتوانند با مشاركت دادن عرصههاي فكري جامعه، از جمله نخبگان و با گرايشها و ديدگاههاي مختلف توليداتي داشته باشند و صداوسيما به نحوي اينها را پوشش و در عرصه عمومي انعكاس دهد. مطبوعات هم معمولاً چنين كاري انجام ميدهند. مطبوعات ممكن است بيايند مصاحبه كنند ولي به نظر من عرصه توليد بايستي فراتر از عرصه رسانهها باشد. يعني رسانهها فقط انتشار دهنده هستند. توليد را بايد كسان ديگر برنامهريزي كنند. بايد دانشگاهها و دستگاههاي فرهنگي مثل شورا وارد اين مسئله شوند. حتي دستگاهي مثل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي شايد خيلي مهم نباشد. نه اينكه آنجا عرصه توليد نباشد، بلكه توليد به شكل ديگر است. مثلاً آنجا بعد انتشاري دارد. كتابها و كارهايي كه در اين زمينه انديشمندان مينويسند را انتشار ميدهد. بعد توليد هم دارد كه مربوط ميشود به حوزه هنر و سينما كه درصدد است اشكال ديگر از توليد را در قالب فيلم و هنر بيان كند.
• شوراي عالي انقلاب فرهنگي با توجه به جايگاه خاص خود چگونه ميتواند اين نقش را ايفا كند ؟
شوراي عالي انقلاب فرهنگي بعد از انقلاب با توجه به ضرورتهاي مختلف تشكيل شده است. ولي به هرحال نهادي شده كه درصدد است آگاهانهتر اصحاب علم و فرهنگ را در برنامهريزي فرهنگي به همكاري دعوت كند. اين بايد به عنوان يكي از اهداف اساسي باشد. فقط اين نباشد كه يك عده از مسئولان فرهنگي بنشينند و عاميانه صحبت كنند، بلكه بايستي بسترهايي را براي تعاملات فكري، توليدي و علمي ايجاد كنند. بايد تمام جاهايي كه ميتوانند توليد فكر كنند را به حركت درآورد. قاعدتاً ميدانيم اين عرصهها يك باني ميخواهد. حالا اين بانيان در بعضي از كشورها "OGN"ها هستند و برخي از كشورهاي ديگر مثل كشور ما، چون منابع اقتصادي بيشتر در اختيار دولت است باني آن ميتواند حكومت باشد. شوراي عالي انقلاب فرهنگي اگر بتواند مركز چنين اجتماعات علمي، فكري و فرهنگي قرار گيرد، ميتواند تأثيرگذار باشد. مهندسي فرهنگي به نظر من امري نيست كه سريع بتوانيم به آن برسيم و بعداً يك الگوي مهندسي فرهنگي هم تعيين كنيم و فكر كنيم كه تمام شد و رفت. نميتوانيم بنشينيم كه عدهايي تحقيق كنند و بعد ما شروع به كاركردن كنيم. ما قطعاً بايد با استفاده از دانش در دسترس خود، تا آنجايي كه ممكن است اين دانش را جمع و در برنامه كوتاهمدت تركيب كنيم. ممكن است براي پيدا كردن يك الگوي كارآمدتر و جديتر، لازم باشد حداقل 3 تا 4 سال برنامهريزي فكري، علمي، تحقيقاتي و گسترده كنيم تا همه جامعه را به تحرك واداريم. يعني بحث مهندسي فرهنگي بايد مطرح باشد. حداقل فايده آن اين است كه كليه مراكز علمي و فرهنگي ما درگير ميشوند. يعني ما در دانشگاهها بايد احساس كنيم كه همه انگيزه دارند براي اين كار كنند. بنابراين چنين تحركي را مثلاً در دانشكدههاي علوم اجتماعي و مراكزي كه به نحوي در حوزه فرهنگ يا حوزه علوم انساني فعال هستند ايجاد كنيم تا در پژوهشگاههاي فرهنگي و يا انجمنهاي علمي هم تحرك ايجاد شود و در آينده بتوان به آن اعتماد كرد. ولي اگر ما احساس كنيم اين مشغله چند نفره و يك مجموعه كوچكي است شايد به يك نتيجه جدي نرسيم.
• به نظر شما مهندسي فرهنگي چه معنا و مفهومي دارد؟
من شايد اصطلاح مهندسي فرهنگي را خيلي نپسندم. مهندسي فرهنگي و تقويت اين مفاهيم با يكديگر شايد مشكل آفرين باشد، يعني به عبارتي ميشود فرهنگ را هم مهندسي كرد و يا يك نگاه مكانيكي به آن داشت. بيشتر وقتي اين مفهوم را ميشنوم ميروم به سمت سياستگذاري فرهنگي و آن بحثهايي كه كردهام. اگر بخواهيم تعريفي داشته باشيم بيشتر مهندسي فرهنگي به معناي سياستگذاري فرهنگي و يا برنامهريزي فرهنگي يا يك نوع سازماندهي در حوزه فرهنگ است. حالا ممكن است بگوييم فرهنگ چه است؟ جامعهشناسان در يك معنا فرهنگ را به كل جامعه انتقال ميدهند و ميگويند جامعه يعني فرهنگ، يعني هر كاري كه انسان انجام ميدهد. چون انسان انجام ميدهد و انسان يك موجود است كه بر اساس ذهنيتش اين كار را انجام ميدهد، بنابراين هر واقعيتي كه در بيرون از انسان شكل ميگيرد حتي يك ماشين، صورت فرهنگ به خود ميگيرد. بنابراين فرهنگ مخلوق ذهنيت انسان است. ذهن انسان يك عنصر فرهنگي است. در يك معنا اينطور اطلاق ميشود ولي در يك معناي خاصتر در واقع فرهنگ را به يك عرصه ارزشي يا يك حوزه انديشهاي و مسايل مانند اين خلاصه كرد. هر آنچه كه انسان انجام ميدهد ممكن است دو حيطه داشته باشد: نخست زندگي مادي و دوم محيط زندگي معنوي. انسان به هر چيز يك ارزش ميدهد و اگر از اين بعد نگاه كنيم يك ماشين ممكن است براي يك نفر بعد ارزشي خاص پيدا كند و نماينده پايگاه و جايگاه يك شخص باشد. كساني ممكن است جامعه را اينطور نگاه كنند. بنابراين هر چه در ارتباط با ابعاد ارزشي جامعه قرار ميگيرد ممكن است متعلق به حوزه فرهنگ باشد. انسان ساخته شده از مجموعهاي از تعلقها است. اين تعلقها هويت او را ميسازد و بخش هويت ديني آن فرد است. ميراث آن جامعه است. بخشي به همان وابستگيهاي فاميلي، قومي، طايفهاي، زباني و مسايلي مانند آن بر ميگردد، بنابراين به معناي ديگر، هويت فرهنگي چيستي و كيستي من است. من اگر چه تعلق به يك جامعه انساني دارم كه با مجموعه تمام انسانهايي كه روي زمين هست مشترك است، يا ممكن است به عنوان بخشي از نظام كائنات و مخلوقات خداوند با همه هستي احساس اشتراك كنم. جنبههاي خاص تر اين هويت همان تعلقهايي است كه من به مذهب، سرزمين و قوم خود دارم، به نحوي خود قرآن هم مثال زده است. ميگويد ما انسانها را نخست آفريديم و بعد در اقوام و طايفهها قرار داديم كه اين خود موجب شناسايي آدمها شود. هويت عنصري است كه در شناسايي آدمها دخالت ميكند. در همين بسترهاي هويتي است كه جهان را به گونه ديگر ميبينيم. ديدن جهان به صورتهاي متنوع خود خلاقيت انسان را بالا ميبرد. بنابراين انتساب در اين هويتهاي فرهنگي خاص محدود كننده انسان نيست. بلكه ميتواند عرصههاي شناخت انسان و علم را توسعه دهد و به قول وبر هر كس از جنبه و هويت خاص خودش به واقعيت نگاه ميكند و حوزه دانش و علم را گسترش ميدهد. بنابراين من مهندسي فرهنگي را بيشتر با برنامهريزي براي حفظ هويتهاي فرهنگي و هويتهاي قومي و ديني مرتبط ميدانم.
کلمات کليدي : |