سير تحول نظريه در جامعه شناسي معرفت
جامعه شناسي معرفت، دانشي است که در ابعاد مختلف با روان شناسي، معرفت شناسي فلسفي و غيره در ارتباط قرار مي گيرد. قدمت ماهوي جامعه شناسي شناخت (يا معرفت) به قول گورويچ، هم پاي قدمت خود دانش جامعه شناسي است. از آغاز پيدايش جامعه شناسي تا کنون، اکثر جامعه شناسان بزرگ مانند سن سيمون، مارکس، مانهايم، وبر، پارسونز، ميد، مرتون و ديگران، هرکدام به نحوي، پژوهش هائي درباره روابط معارف انساني با جريان هاي اجتماعي انجام داده اند. اگوست کنت، بنيان گذار جامعه شناسي، حتي از مرز اين گونه تأملات معرفت شناختي ـ جامعه شناختي فراتر رفته و کوشيده است تا تمام دانش جامعه شناسي را (که نزد او عميقاً مترادف با جامعه شناسي شناخت است) به نحوي در جهت تأييد فلسفه تحققي خويش بسيج نمايد. فيلسوفان نيز به اين رشته از دانش بشري توجه شاياني داشته اند؛ اگرچه جامعه شناسي معرفت، به منزله حوزه اي مستقل، جدي و قدرتمند از دانش بشري تا دهه هفتاد قرن بيستم ميلادي موضوعيت و حضور چنداني در مباحثات و مناقشات فيلسوفان نداشت، اما از اوايل دهه هفتاد، بسياري از فلاسفه به طور روزافزوني به اين حوزه پر تحول توجه کرده اند. از جمله معدود فيلسوفاني که پيش از اين تاريخ، به جامعه شناسي معرفت توجه نشان داده اند مي توان به کارل پوپر اشاره کرد؛ وي در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» به موضوع جامعه شناسي معرفت نيز پرداخته است؛ اگرچه پوپر در اين اثر، درک درست و عميقي از جامعه شناسي معرفت از خود نشان نمي دهد و در واقع بسيار ساده انگارانه آن را رد مي کند اما در اوائل دهه چهل، يعني پيش از آن که تجربه گرايان منطقي زير آتش پرحجم نقادي هاي ويرانگر دو دهه پنجاه و شصت قرار گيرد، نفس پرداختن به اين موضوع، نشان از اهميت آن نزد پوپر داشته است.
ادامه دانلوددرادامه...
مقاله رااز لینک زیر دریافت نمائید
لینک دانلود
کلمات کليدي : |