عضويت سريع

 
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
 

پیغام کوتاه

 
ارشيو پيغام کوتاه   

 
 

جستجو

 


 

مترجم سایت(translator)

 

 

دیکشنری

 

 
دين خلاق: ديدگاه ماكس وبر - گرگوري باوم
 
دين خلاق: ديدگاه ماكس وبر - گرگوري باوم /  ترجمه : دکتر عباس کاظمی
موضوع :دین
ماكس‏وبر نمونة جامعه‏شناسانة خوبي براي دين خلاق است. اگرچه دوركيم بر نيروهاي يكپارچه‏كننده جامعه تأكيد داشت اما وبر بود كه بيشتر به نيروهاي حركت‏دهنده جامعه و تبديل‏كننده شرايط فرهنگي علاقمند بود. ريشه و خاستگاه فرهنگ عقلاني و مدرن در تاريخ تمدن از مشغله‏هاي اصلي وبر بود.
مطالعات تجربي اوليه‏اش او را با مسائل كار و استخدام در آلمان غربي يعني جايي كه كارگران پروتستان آلماني و كارگران كاتوليك لهستاني دربرابر هم قرار گرفته بودند آشنا كرد. اين مطالعه نشان داد كه درگيري در اين مسئله صرفاً در منافع مادي ريشه ندارد بلكه از جهان‏بيني‏هاي نمادين متفاوت نشأت مي‏گيرد. او قصدش را از طريق بررسي تأثير دين در خلق فرهنگ، دنبال كرد. در كتاب مشهورش تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمايه‏داري» ،باپي‏گيري ريشه‏هاي جهان سرمايه‏دارانه، سختكوشي و امر مدرن را در پايان قرون وسطي  مطرح كرد كه رياضت‏گرايي اين‏جهاني پروتستاني در رشد سريع و موفقيت بي‏نظير سرمايه‏داري تأثير داشت
ادامه بحث درادامه متن
 



 كتاب وبر، جهت گيري تحقيقات بعدي‏اش را نيز تعيين كرد در عين حال مجادله مهمي را هم در ميان اجتماع روشنفكران قرن بيستم پديد آورد، مجادله‏اي كه هنوز نيز ادامه دارد: نقش خلاقانه دين در ساختن فرهنگ چيست؟
يادآور مي‏شوم كه وبر ايده‏اش را به شيوه‏اي متواضعانه شكل داده بود. او ادعا نكرد كه مسيحيت عصر اصلاح ديني علت سرمايه‏داري مدرن بود.البته معتقد بود آغاز تعاملات سرمايه‏دارانه، همان‏طور كه در فرهنگ‏هاي ديگر نيز قبل از اين زمان وجود داشت در اروپاي پيش از اصلاحات پديدآمده بود. وي حتي عوامل اقتصادي و اجتماعي مقوم اين توسعه را مشخص كرد. اما چرا اين حركت در اروپا سريعاً گسترش يافت و شرايط فرهنگي جديدي در مقياس بي‏سابقه خلق شد؟ طبق نظر وبر اين امر تحت تأثير معنويت جديد بود. وي انكار نمي‏كرد كه معنويت‏گرايي جديد، دست كم بخشي از آن، همسازي با تجارت‏گرايي رو به رشد و روحيه كارآفريني در بخش‏هاي معيني از اروپا بود، اما از نظر وبر اين صرفاً مسأله سازگاري نبود. همين‏طور صرفاً امري از پيش تعيين شده و تابع فشار اجتماعي نيز نبود. بلكه بايد گفت كه اتفاقي بنيادي، ديني و خلاقانه در مسيحيت كالونيستي رخ داده است.
(در مسيحيت كالونيستي) تكليف خداوند به عنوان تكليفي سكولار درك مي‏شود. مسيحيان، معنا و قدرت انجيل را در توجه به سخت‏كوشي و دادوستد شخصي تجربه مي‏كنند. همين‏طور آنها موفقيت كارشان را نشانه‏اي بر تأييد الهي در نظر مي‏گيرند. اين معنويت جديد، موانع ديني رشد سرمايه‏داري را از ميان برمي‏دارد. در قرون وسطي، كليسا نه تنها استقراض پول را، شديداً گناه محسوب مي‏كرد بلكه پرهيز از  توقعات و چشمداشتها و انديشيدن به جهان ديگر و شكيبايي در برابر امتحانات الهي را توصيه مي‏كرد و حتي فقر را فرصتي براي وقف‏ بيشتر به مسيحيت در نظر مي‏گرفت.
برعكس، رياضت‏گرايي اين جهاني جديد، حامل انگيزش‏هاي قوي ديني براي ‏ساختن جامعه‏اي است كه منعكس‏كننده آزادي‏هاي جديد شهروندي است، آزادي‏هايي كه اجازه دادوستد آزاد در صنعت و تجارت را مي‏دهد.
در نهايت،به بركت اين اخلاق نوظهور، نسل‏هائي جديد به واسطه نهادهاي اجتماعي سكولار (مدرسه، خانه و غيره) پديد آمدند. اصول عقلاني جديد، نه تنها به گسترش تجارت، توليد و قوانين حسابرسي منتهي شد بلكه همه نهادهاي جامعه، از جمله حكومت را نيز در برگرفت. اين اخلاق كاملاً در طول زمان عرفي شد به گونه‏اي كه ارزش‏هاي سنتي اهميت خود را از دست داد. اين همان اخلاقي بود كه دست‏كم در زمان وبر وجود داشت و تا امروز نيز خالق جهان مدرن محسوب مي‏شود.
وبر با اين تز تلاش كرد تا اصلاحيه‏اي از فهم ماركسيستي تكامل اجتماعي ارائه كند.
جاي گفتن ندارد كه وبر، ايدآليستي نبود كه از نقش عوامل اقتصادي در خلق فرهنگ غفلت كند. بلكه او اين عوامل را در كنار ساير عوامل اجتماعي و سياسي و حتي نمادين كه بر آگاهي اجتماعي و شخصي اثر مي‏گذارند در نظر گرفت. وبر منكر اين قضيه نبود كه ، عوامل اقتصادي تحت شرايط تاريخي معين ممكن است عاملي مسلط گردند و نقش كليدي را در فهم تغيير اجتماعي و فرهنگي داشته باشد اما شرايط تاريخي ديگري نيز وجود دارد كه اقتصاد نقش چنداني در آن ندارد. در نگاه وبر، طبقه اجتماعي (
Social class ) و تضاد طبقاتي (Class conflict )، نمونه‏هاي آرماني (Ideal types
) محسوب مي‏شوند. آن‏طوري كه ماركس مي‏پنداشت اين مفاهيم وقايع اجتماعي موجود را بازنمايي نمي‏كنند، بلكه نمونه‏هاي آرماني‏اند كه كمابيش در برخي جوامع كاربرد دارند. براي مثال به مطالعه وبر از رابطه دين و طبقه اجتماعي نگاهي مي‏اندازيم. وبر مي‏پذيرفت كه در برهه‏اي از زمان يك دين براي طبقات بالا نقش ايدئولوژيكي دارد و براي طبقات پايين نقش تسلي‏بخشي و نوعي دلداري آن جهاني ايفا مي‏كند. در اينجا تحليل ماركسيستي درست از آب در مي‏آيد اما اگر بخواهيم دوره طولاني‏تري از تاريخ را در نظر بگيريم، به روابط متنوع‏تري از مناسبات ديني و طبقه دست خواهيم يافت و قطعاً به آساني نمي‏توانيم دست به تعميم بزنيم. در طول تاريخ، دين هم مشروعيت ‏بخش و هم نوآور بوده است.
طبق نظر وبر، اخلاق جديد، منطق دروني سيستمي شده است كه بناست عقل را در تمامي فرايندهاي نهادي جامعه به كار بندد. اين فرايند را وبر عقلاني‏شدن (
Rationalization
) نام نهاده است(2).در نوشته‏هاي وبر در باب جهان مدرن، عقلاني‏شدن به معناي كاربرد عقل كمي و تكنيكي در جامعه است. كاربردي كه به ناگزير به تخصصي‏شدن نهادها و پيچيده‏ترشدن متقابل روابطشان منجر مي‏شود. علاوه بر آن، زندگي‏هاي شخصي افراد نيز تماماً به واسطه نيازهاي جامعه عقلاني تعيين مي‏شود.
اتفاقاً وبر به اين تصور دامن مي‏زند كه عقلاني‏شدن از مؤلفه‏هاي تكامل محسوب مي‏شود. تكاملي كه مدنظر اوست همان كاربرد روزافزون عقل تكنيكي به عنوان اصل تراژيك تغيير اجتماعي است كه سرانجام ابعاد راستين زندگي بشري را تقليل مي دهد و جامعه را به مغاك  قفس آهنين (
iron cage
) در مي‏افكند. جمله معروف وبر در كتابش مدنظر من است، عقل در اين متن، عقل تكنيكي و كاركردي است كه نه با غايت فرايند اجتماعي بلكه با ابزارها سروكار دارد.
مع‏الوصف، در كتاب جامعه‏شناسي دين (3)، وبر به نظر مي‏رسد كه از كاربرد عقل در شيوه‏اي متفاوت سخن مي‏گويد، اجازه دهيد كه به نظريه‏اش در باب توسعه ديني توجه كنيم. تمايز وبر را بين جادو (
magic )، دين كاهنانه (Priestly religion ) و پيامبري (Prophecy
) يادآوري مي‏كنيم.
جادو به توسل به خدايان و نيروهاي غيبي به منظور حل مسائل شخصي اشاره دارد در واقع از نيروهاي غيبي بخاطر انجام خواسته‏هاي مشتريان مدد مي‏جويد. در مقابل دينداري كاهنانه، به خدايان براي علائق اجتماعي‏تر و گسترده‏تر توسل مي‏جويد. بدين ترتيب با فرارفتن از جادو و با سرسپردگي به امر الهي و الهام از آن به اجتماع روح و نظم مي‏بخشد.
دين در اينجا به مثابه خرق عادتي تجلي مي‏يابد كه پيامد كاربرد عقل در برابر جادوست اما در اينجا عقل اساساً عقلي ذاتي است كه خود را به ابزارها و وسايل رسيدن به هدف محدود نمي‏كند. عقل دراينجا، دگرگون‏كننده زندگي شخصي و آشكاركننده جايگاه شخص در اجتماع گسترده‏تر است.همين ‏سدشكني و خرق عادت در گذار از دين كاهنانه به دين پيامبرانه نيز رخ مي‏دهد. عقلاني‏شدن، عامل مؤثر در توسعه ديني است.
به واسطه پيام نبوي، اجتماع به توفيق وسيع‏تري دست مي‏يابد و درك روشن‏تري از ايده‏آلهاي خود را كسب مي‏كند. به علاوه، به واسطه عقلي كه از آن تحت عنوان عقل ذاتي صحبت شده است، پيروان پيامبر به حس مسئوليت‏پذيري زيادي براي آينده‏شان نائل مي‏شوند. در فصول اوليه جامعه‏شناسي دين، وبر به معرفي مفهومي از عقل در دگرگونيهاي نهادي جامعه سرمايه‏داري مي‏پردازد كه از عقل ابزاري متفاوت است.
اين احتمال وجود دارد كه با خواندن جامعه‏شناسي دين وبر به اشتباه آن را نظريه‏اي تكاملي تلقي كنيم. اين البته فهمي بود كه تالكوت پارسنز در مقدمه مشهورش در ترجمه انگليسي كتاب وبر كه در سال 1963 چاپ شد ارائه كرد. پارسنز نشان داد كه وبر براي فهم دين به واسطه انتزاع از فرايندهاي اجتماعي، مقولاتي را پديد آورد كه دربرگيرنده دوتايي‏هاي جايگزين‏شونده‏اي از ساختارهاي اجتماعي چون جادو/ دين، دين /پيامبري و غيره هستند.  يك ساختار، تقويت‏كننده نظم سنتي جامعه و ديگري پديدآورنده خرق عادت و منبع تغيير تكاملي است. جادو محافظه‏كارانه است بنابراين گسستن از آن و حركت به سمت دين مبتني بر روحاني (1) به تغيير اجتماعي منتهي مي‏شود. در لحظه تاريخي ديگر، دين مبتني بر روحاني به نظم اجتماعي موجود مشروعيت مي‏دهد و دين پيامبرانه (2) عاملي مهم در تكامل جامعه محسوب مي‏شود. وبر تلاش كرد تا دقايق گسست، خرق عادت و عبور به مرحله ديگر را در دين آشكار سازد. پارسنز مي‏نويسد: «علاقه اصلي وبر در نظرگرفتن دين به عنوان تقويت‏كننده ثبات جامعه نبود بلكه او علاقه داشت تا دين را به عنوان منبع پويايي‏هاي تغيير اجتماعي در نظر بگيرد» (4).
در حقيقت مي‏توانيم با خواندن جامعه‏شناسي دين وبر مقولاتي از يك طرح تكاملي را استخراج كنيم اما نبايد از خاطر برد كه اينها صرفاً نمونه‏هاي ساده آرماني‏اند و نظريه پيشرفت تكاملي اجتناب‏ناپذيري را ارائه نمي‏كنند، بلكه صرفاً ابزارهاي مفيدي براي آشكارسازي گسست‏ها و خرق عادت‏هاي معنادار در خلق آگاهي و جامعه محسوب مي‏شوند.
وبر به تكامل باور نداشت و تصور نمي‏كرد كه دانشمندان بتوانند نسبت به جهت‏گيري‏هاي اجتناب‏ناپذير در  پيشرفت تاريخي، شواهدي كافي به دست دهند. در عين حال گمان نمي‏كرد كه دين مانع به كاربردن عقل در فرايندهاي اجتماعي باشد. از اين رو، دين را به عنوان عامل سدشكن و خرق عادت در برابر كاربرد عقل در فرايندهاي اجتماعي، حركت تاريخ در جهت پيشرفت و در نهايت ايجاد مؤلفه‏هاي خودآگاهي انتقادي و مدرن جامعه بزرگ در نظر نمي‏گرفت. پارسنز نيز در مقدمه‏اش به آهنگ‏هاي مختلفي اين مسئله را بيان مي‏كند. وبر، شخصاً معتقد بود كه جهان انساني را ارزشهاي ناسازگار و متفاوت در برگرفته است. ارزشهايي كه اگرچه همگي سزاوار وفاداري و تحسين‏اند، اما هرگز نمي‏توانند در يك تركيب واحد گرد هم آيند، هر توسعه‏اي در يك جهت و ايمان به ايده‏اي معين به معناي غفلت از ساير ارزشها، ناسازگاري با آنها و نهايتاً ايجاد يك واكنش و جنبش جديد، خواهد بود. جنبشي جديد كه به واسطه خرق عادتي ديني باز نموده مي‏شود كه در پي آن از برخي ارزشهاي مغفول نهاده شده پرده‏برداري مي‏شود. وبر احساس مي‏كرد كه چندخدايي (
Polytheism
)، تنها دين واقع‏گرايانه است (5).
وبر مجذوب ايده تغيير شده بود و نه ايده همنوائي. او لغت «كاريزما» (
Charism ) را كه از پالين اپيستلز (‍Pauline epistles
)اقتباس كرده بود، نقطه شروع مطالعه‏اش از جامعه‏شناسي دين و مفهوم كليدي براي نظريه تغيير اجتماعي خود قرار داده بود (6).
كاريزما، قدرت رمزآلودي به آدمي مي‏دهد كه مي‏تواند مردم را مجذوب و مطيع فرامين و دستورات خود ‏سازد. شخص كاريزماتيك، انساني با قدرت‏هاي فوق بشري است. فردي كه خارج از قوانين واقعيت روزمره عمل مي‏كند و در برخي نمونه‏ها، شخص كاريزماتيك از قدرت‏هاي الهي برخوردار است. وبر فكر مي‏كرد كه ريشه دين، همين امر است. رهبر كاريزماتيك، اجتماعي را خلق و حركتي در مردم پديد مي‏آورد كه سخنانش را مي‏پذيرند و به اقتدارش گردن مي‏نهند.
براي اينكه كاريزما، در دسترس افرادي كه با فاصله از رهبر زندگي مي‏كنند يا در دسترس نسلهاي بعدي قرار گيرد، كاريزماي اصلي در مناسك، نمادها و نوشته‏هاي مقدس نهادمند مي‏شود و به لحاظ مناسكي با گروهي از ياران برگزيده و پيروان‏شان مرتبط مي‏شود. براي مثال در اديان بزرگ، نهادينه‏شدن كاريزما با تقليل و كم‏رمق‏شدن كاريزماي اصلي همراه است. درواقع شور و اشتياق اوليه نسبت به كاريزماي اصلي در نسل دوم از ميان مي‏رود. در قاموس وبر، قدرت كاريزماتيك بنيانگذار، ضرورتاً به اقتدار سنتي درون نهادهاي ديني مبدل مي‏شود.
طبق نظر وبر آنچه كه اتفاق مي‏افتد، ظهور كاريزماهاي جديد است: پيشوايان جديدي پديد مي‏آيند كه افراد را مجذوب خود مي‏كنند و قدرتشان را بر آنها به كار مي‏گيرند. گاهي اوقات اين جنبش‏هاي كاريزماتيك جديد هدفشان اعاده يا اصلاح سنت ديني است و گاهي هم ممكن است آنها از دين نهادمند جدا شوند يا شديداً به واسطه آنها دفع شوند. در طول تاريخ دين، اين كاريزماها هرگز ناپديد نشده‏اند.
در ابتداي فصل، سؤالي طرح كرديم كه آيا دين مي‏تواند گوهر اصلي خود را حفظ كند و در عين حال هم نوآورانه باشد. طبق نظر وبر، دين همواره در بدو امر، جنبشي نوآورانه است و سپس تنها از طريق فرايند «عادي‏شدن» (
routinization
)، تبديل به مذهبي متعارف مي‏شود. اما جنبه نوآورانه دين در كانون كاريزماهاي جديد تداوم مي‏يابد.
در عين حال نبايد فراموش كنيم كه وبر، مفهوم «كاريزما» را به عنوان اصطلاحي غيرارزشي (
value-free
) به كار برده است و ضرورتاً نيز به پديده‏اي ديني اشاره ندارد. كاريزما، به قدرت برتر برخي افراد چه شخصيت‏هاي خوب و چه شخصيت‏هائي بد اشاره دارد كه بر مردم به كار مي‏بندند.كاريزما مي‏تواند در شخصيت جادوگر و شخصيت به پيامبر يكسان وجود داشته باشد. كاريزما مي‏تواند هم در هيتلر و هم در پاپ وجود داشته باشد. به دليل استفاده غير ارزشي ، وبر قادر بود در نظريه‏اش در باب تغيير اجتماعي براي اين مفهوم نقش محوري قائل شود.
براساس نمونه‏هاي آرماني وبر سه نوع اقتدار در زندگي اجتماعي وجود دارد (7).اقتدار به مثابه قدرتي تعريف مي‏شود كه افراد بر آن اساس تبديل به سوژه‏هايي مطيع مي‏شوند. اولين شكل اقتدار، اقتدار سنتي (
traditional authority
) است كه با قواعد و رسوم نظام فرهنگي كهن و با در نظرگرفتن عناصر ديني و سياسي آن، هماهنگ است. از آنجا كه اين نظام‏ها به واسطه اعضاي جامعه مورد نظر تكريم مي‏شوند و به عنوان واقعيت‏هاي تقريباً مقدس ستايش مي‏شوند، مردم بدون چون‏وچرا از آن تبعيت مي‏كنند.
اين اقتدار به نظم امور همانگونه كه ديده مي‏شوند تعلق دارد و بخشي از رسوم افراد محسوب مي‏شود.مع‏الوصف، به اين دليل كه مسائل جديدي رخ مي‏دهند و شرايط تغيير مي‏كنند سنت به ناگزير تغيير مي‏كند. برخي افراد تمايل دارند كه نظم اجتماعي عقلاني‏تر بنا كنند آنها پرسش‏هايي با در نظرگرفتن سودمندي اجتماعي قوانين طرح مي‏كنند و هنگامي كه اين قوانين را ديگر چندان براي جامعه يا پاره‏اي از جمعيت سودمند نمي‏يابند، مدافع تغيير آن مي‏شوند. بنابراين در اين تغيير آنچه رخ مي‏دهد تحول از اقتدار سنتي به اقتدار قانوني است.
مردم به اين دليل از نظم اصلاح‏شده اجتماعي، تبعيت مي‏كنند كه قوانين موجود در بستري عقلاني پديد آمده يعني قوانين به واسطه افرادي كه خود از طريق قانوني و مشروع تعيين شده‏اند وضع گرديده است. گذار از اقتدار سنتي به اقتدار عقلاني به آساني صورت نمي‏پذيرد و اغلب به كمك مرداني كه داراي اقتدار كاريزماتيك هستند تحقق مي‏پذيرد. اين افراد قدرت شخصي خود را بر مردم براي زمان مشخصي به كار مي‏گيرند در طي اين زمان آنها در تعديل ساختارهاي سنتي و برداشتن موانع براي فرايندهاي اجتماعي عقلاني موفق مي‏شوند. البته جامعه‏اي وجود ندارد كه تماماً به واسطه اقتدار قانوني شكل بگيرد همواره بقايايي از سنت وجود خواهد داشت. حتي اگر جامعه‏اي پديد آيد كه تماماً به واسطه اقتدار قانوني بنا شود به اين معنا نخواهد بود كه خرد تضمين‏كننده ثبات آن خواهد بود. از آنجا كه جامعه عقلاني به طور اجتناب‏ناپذير برخي ارزشهاي انساني را سركوب مي‏كند و جنبه‏هائي مهم از زندگي انساني را مغفول مي‏نهد، افرادي راديكال پديد خواهند آمد كه اقتدار كاريزماتيك را در دست مي‏گيرند و مفروضات بنيادي و پذيرفته‏شده نظم اجتماعي موجود را به پرسش مي‏كشند.
آنچه در اينجا رخ مي‏دهد مي‏تواند پرسش‏هاي به مراتب راديكال‏تري از جامعه‏اي باشد كه گذار از اقتدار سنتي به اقتدار قانوني را تجربه كرده است.جنبش مخالف و راديكال البته ممكن است به اين دليل كه بر پايه‏هائي متزلزل و انگيزش‏هاي تماماً غيرعقلاني مبتني شده است از پا در آيد. يا اينكه ممكن است زير فشار افرادي كه اقتدار قانوني را در جامعه اعمال مي‏كنند له شود يا بينش‏هاي خاص آن به واسطه رهبران جامعه به كار گرفته شود و در شكل تعديل‏يافته‏اي درون نظام اجتماعي مسلط هضم شود.اما آنچه كه ممكن است رخ دهد اين است كه جنبش مخالف احتمالاً با جنبش‏هاي ديگري كه به سرعت در بين مردم شيوع يافته‏اند، متصل شود و بر آگاهي اكثريت تأثير بگذارد و دگرگوني فرهنگي راديكالي را ايجاد كند يا ممكن است با به قدرت‏رسيدن گروه قدرتمندي در جامعه تحول سياسي راديكالي رخ دهد و نظم اجتماعي بر اساس اصول جديد مجدداً سامان يابد. اگر عناصر كاريزماتيك در جنبش مخالف خيلي قدرتمند باشد،-همچنانكه در تاريخ رخ داده است- حتي ممكن است سنت مقدس جديدي ظهور كند و جامعه جديدي بعد از انقلاب پديد آيد كه قدرت خود را با نام اقتدار سنتي به كار بندد و به همين نام، طالب اطاعت افراد شود.
در نگاه وبر، عنصر پويا در تاريخ نهادها، اقتدار كاريزماتيك است. او چندان توضيحي درباره اين نوع اقتدار نمي‏دهد اما از غيرمعمول‏بودن و غيرقابل‏توضيح بودن قدرتي سخن مي‏گويد كه به دليل استعدادي خارق‏العاده در برخي انسانها رخ مي‏نمايد. (همان‏طور كه گفتيم) كاريزما، مفهومي مذهبي نيست، ولو اينكه وبر آن را از مطالعه‏اش از دين اقتباس كرده باشد.
چگونه كاريزما، با نظم اجتماعي مرتبط مي‏شود؟ وبر به عنوان جامعه‏شناس نمي‏تواند فرض كند كه اين مفهوم از آسمان افتاده باشد و حتي غيرمعمولي‏بودنش ريشه‏اي اجتماعي نداشته باشد. در حالي‏كه وبر اين خط فكري را دنبال نمي‏كند، اما به طور خاصي در نوشته‏هايش در باب دين، مطرح مي‏كند كه كاريزما به اين دليل بر مردم قدرت دارد كه بر نقطه‏اي كه مردم از آن رنج مي‏كشند دست مي‏گذارد. كاريزما نسبت به مردم آسيب‏ديده، آشفته و ناراحت جامعه خود بصيرت دارد. البته پيامبران دروغين و عوام‏فريباني كه مطامع سياسي خود را در چهره اصلاح‏گري راديكال كه مردم را به بازسازي نظم جامعه دعوت مي‏كنند، از همين حقيقت بهره مي‏جويند.
فردي كه از موهبت كاريزماتيك برخوردار است مي‏تواند بيدادها و ستم‏هاي ناآشكاري را كه مردم متحمل مي‏شوند بيان كند.  هنگامي كه او سخن مي‏گويد، مردم سخنان او را بر مبناي تجربيات پيرامونشان تأييد مي‏كنند.
كاريزما با هوش و تلاش ممكن نمي‏شود، بلكه استعداد و موهبتي است ‏شخصي كه بواسطه آن وي قادر مي‏شود تا وراي نماي اجتماعي مردم را شهود كند. شخص كاريزما، صداي مصيبت و رنج‏هاي عموم جامعه است. وي بيگانگي اجتماعي را آشكار مي‏كند و با اقتداري نشأت گرفته از بيچارگي و نگون‏بختي مردم سخن مي‏گويد.
كاريزما قلب مردم را حس مي‏كند و ذهنيت جديدي را پيش مي‏كشد كه بواسطه آن مردم بر اين مصيبت فائق آيند. اينجاست كه شخصيت كاريزماتيك از غير خود متمايز مي‏شود. عوام‏فريب (
The demagogue ) مردم را با خود به مسيري مي‏برد كه نهايت آن تباهي است. رمال (The mystagogue) از حيله هائي استفاده مي‏كند كه تا با فريب‏ودستكاري مردم بتواند به اهدافش دست يابد اما پيامبر مردم را به معرفت‏النفس بزرگتري فرا مي‏خواند و شوري جديد ميان آنها درمي‏افكند و آنان را به خلق جامعه بر مبناي آرمانهاي بزرگي چون عدالت و برابري دعوت مي‏كند. وبر همواره از كاريزما به مثابه خرق عادتي (break through
)  سخن مي‏گفت كه عقل را در فرايندهاي اجتماعي به كار مي‏گيرد.
طبق نظر او، كاريزما در تكامل جادو به دين كاهنانه و سپس به دين مبتني بر پيامبري مؤثر بوده است. اين نوع از كاريزما در برخي از تغييرات اجتماعي مهم در تاريخ غرب تأثيرگذار بوده است. به همين معنا، وبر اخلاق پروتستان را به عنوان خرق عادتي كاريزماتيك مي‏بيند.روحيه كاريزماتيك، بينش جديدي ايجاد مي‏كند كه مردم را قادر مي‏سازد تا از محدوديت‏هاي گذشته رهايي يابند و شيوه جديدي از زندگي بهره‏مند گردند.
به منظور فهم اقتدار كاريزماتيك،به عنوان عنصر پوياي تاريخ، بايد در باب نقش تخيل در خلق آينده تأمل كنيم. اين موضوعي است كه تا اندازه زيادي به واسطه متفكران اجتماعي چون كارل مانهايم(
Karl Mannhiem ) و ارنست بلوخ (Ernst Bloch
) به آن پرداخته شده است. به طور خاص، به تفاوتي كه مانهايم بين آگاهي يوتوپيايي و آگاهي ايدئولوژيكي گذاشت توجه مي‏كنيم(8).
تخيل پوتوپيايي آدميان را به گسستن از سيستم موجود و حركت به سمت نوع جديدي از جامعه ترغيب مي‏كند و اين چنين نقش مهمي در تغيير اجتماعي ايفا مي‏كند. مانهايم بر اين گمان بود كه غيبت يوتوپيا در جامعه، وضعيت ايستايي از امور را به بار خواهد آورد كه براساس آن آدميان بيش از پيش همانند اشياء مي‏شوند و براساس قوانين متصلب نظام اجتماعي عمل خواهند كرد.
كلمه «يوتوپيا» (
utopia ) در زبان رايج عمدتاً در معناي‏تحقيرآميز به كار مي‏رود و به رؤياهاي غيرواقع‏گرايانه‏اي از آينده اشاره دارد كه به نوميدي و انفعال منجر مي‏شود. سابق بر اين متذكر شديم كه مانهايم چنين تخيلي را كه صرفاً تقويت‏كننده نظم اجتماعي موجودند ايدئولوژي نام مي‏نهد و نه يوتوپيا. ارنست بلوخ، چنين رؤياهاي غيرواقع‏گرايانه از آينده را «يوتوپياهاي انتزاعي» (abstract utopias ) نام مي‏نهد و آن را از «يوتوپياي عيني» (concrect utopias
) كه فراهم‏آورنده تخيلي است كه در عمل بر انديشه و كنش مردم اثر مي‏گذارد، متمايز مي‏سازد (9).
يوتوپياهاي عيني، پنداشت‏هايي از آينده‏اند كه بر شهودها و بصيرت‏هائي از مشكلات و مجادلات زمان حاضر در جامعه متكي‏اند. يوتوپياهاي عيني و غيرخيالي، عناصر جابرانه جامعه را خنثي و بصيرتي از زندگي انساني ولو غيرقابل تحقق را عرضه مي‏كنند و شيوه‏هاي جديدي از انديشيدن و عمل را پديد مي‏آورند كه مي‏تواند به تغيير اجتماعي عملي منجر شود.
طبق نظر مانهايم و بلوخ، تخيل آينده، نيروي بزرگي را در جهت‏دهي كنش آدميان مي‏آفريند. چنين تخيلي در دل‏وجان مردم نفوذ و حساسيت خاصي در آنها ايجاد و آنان را متوجه واقعيت معيني مي‏كند.ذهن‏شان را جهت مي‏دهد و به عنوان نظام نماديني كه واسطه درك مردم از جهان خواهد بود عمل مي‏كند و راهنماي پاسخ‏هايشان نسبت به جهان خواهد بود و اينچنين آنها را به خلق واقعيت انساني مرتبط ياري مي‏رساند.
به مدد عمل كاريزماست كه تخيل آينده نقش مسلطي در زندگي آدميان مي‏يابد. خصوصاً در دين، آدميان از تخيل بنيانگذار يا قديس تبعيت مي‏كنند.
در نگاه وبر، رؤياي پيورتن، پوتوپياي معتبر گذشته بود. او چيزي بيش از اين از كاريزما در جهان ديوانسالارانه، صنعتي شده و مدرن انتظار نداشت. از آنجا كه همان نوع از عقلانيت كاركردي در جوامع كمونيستي مسلط شد، كاريزماها به سختي مي‏توانند جايگزيني براي قفس آهنين (
iron cage
) عرضه كنند.
وبر احساس مي‏كرد كه هر خرق عادتي به واسطه كاربرد عقل تجربي مهار خواهد شد. او «انسان تك‏ساختي»(
one-dimensional man
) ماركوزه را پيش‏بيني مي‏كرد اما نمي‏توانست خرق عادت كاريزماتيكي را تصور كند كه غايت و هدف زندگي بشري را به پرسش كشد. علاوه بر اين، فكر مي كرد كه بوروكراتيزه ‏شدن زندگي، كه در همه سطوح جامعه رخ خواهد داد، به ناگزير ساختارهاي غيرانساني و متصلبي را خلق خواهد كرد كه در آن عقلانيت در حال رشد چنان عرصه را تنگ خواهد كرد كه در هيچ مكاني احساس آزادي و انعطاف وجود نخواهد داشت. آيا حق با ماكس وبر بود؟ ما در نهايت در قفس آهنين خواهيم ماند؟ آيا نمي‏توانيم كاريزماهاي ديگري را به انتظار كشيم؟ آيا وبرنيز فريب ايدئولوژي افولي را خورد كه بسياري از متفكران آلماني در دوره‏اي گرفتار آن شده بودند؟  به اين پرسش بازمي‏گرديم.
در اينجا، اجازه دهيد، نكات بيشتري درباره نظريه ارزشمند وبر از تغيير اجتماعي طرح كنم، زماني كه وبر به جامعه و فرهنگ مي‏نگرد در هر دو جرياني مسلط مي‏بيند كه به واسطه نهادهاي اصلي تحميل شده است، و جريانهاي اعتراضي كه به واسطه شخصيت‏هايي كاريزماتيك پديد مي‏آيند.
دوركيم و همراه با او تعداد زيادي از جامعه‏شناسان، جامعه را اساساً با مفهوم يكپارچگي (
unity
) درك مي‏كنند. آنها بر تعادل نظام اجتماعي تأكيد مي‏كنند و جريانهاي مناقشه‏آميز و اعتراضي را همانند همه عوامل ديگر، قوت‏بخش تعادل نظم اجتماعي موجود مي‏دانند.
اما از نظر وبر، يكپارچگي نظام اجتماعي به واسطه اقتدار تحميل مي‏شود(كه او مايل است به آن
Herr schaft
نام نهد). يكپارچگي، كار نيروهاي مسلط در جامعه و محصول طبقات مسلط است. در عين حال وبر جنبش‏هاي اعتراضي كه نظم مستقر را به مبارزه فرا خوانند به انتظار مي‏كشيد. او تصور مي‏كرد كه اين جنبش‏هاي اعتراضي خود از طريق قدرت و به واسطه تخيلي كه به يك معنا از طريق نيروهاي مسلط و تعارضاتشان پديد آمده است، تغذيه مي‏شوند.
 بنابراين، اگر تعبير فوق از كاريزما صحيح باشد، نيروهاي معترض به واسطه نظم اجتماعي مسلطي كه درصدد تغيير آن هستند پديد مي‏آيد. گفتيم كه كاريزما به اين دليل صاحب قدرت است كه  واجد جاذبه است. گاهي اوقات حتي بيگانگي تحميل شده به واسطه نظام اجتماعي مسلط را نشان مي‏دهد و پيروانش را به تخيل و ذهنيت جديدي فرا مي‏خواند كه قادر شوند براين بيگانگي فائق آيند و گاهي در عمل دست به پيش‏بيني مي‏زند و در تحقق توسعه آينده جامعه سهيم مي‏شود.
جنبش‏هاي معارض‏جو واكنشهاي اجتماعي‏اند كه به واسطه نظام‏هاي مسلط پديد آمدند، به بياني ديگر، نظام مسلط جامعه، نه تنها آگاهي مسلط را براي بقاء نظام، توليد مي‏كند بلكه همچنين جنبش‏هاي معارضه‏جو و خودآگاهي‏هاي جديدي را هم پديد مي‏آورد. جنبش‏هاي انتقادي و معارضه‏جو از بطن جامعه قديمي خود متولد مي‏شوند.
وبر، تاريخ را نامتعين و باز در نظر مي‏گيرد. آزادي در فرايندهاي تاريخي وجود دارد كه اشخاص كاريزما و جنبش‏هاي مخالف مي‏توانند از آن طريق به وجود آيند.
كاريزما، با تمسك به بيگانگي جامعه‏اش، تخيلي جديد با تأثيراتي بالا پديد مي‏آورد. ممكن است پيروانش را به كوچه‏اي بن‏بست بكشاند يا اينكه در عمل از آنها عاملان مهم تغيير اجتماعي بسازد. طيف پيامد در اينجا متنوع و وسيع است. هر نظم اجتماعي جنبش‏هاي معارضه جويانه خاص خود را پديد مي‏آورد. اما ممكن است طيفي از گروه‏هاي معترض غيرعقلاني تا جنبش‏هاي انقلابي و احزاب اصلاح‏طلب را دربرگيرد.
شكل گرايش معارض‏جويانه به تخيل يوتوپيايي بستگي دارد كه آن را توليد كرده است. وبر نيز چونان هگل و ماركس در باب مناسبات ديالكتيكي جامعه و آگاهي يا رابطه روساختار و زيرساختار تأمل كرده است، اما نمي‏پذيرد كه اين ديالكتيكها، تاريخ را در جهتي قطعاً معين هدايت مي‏كنند. از نظر هگل اين جهت به واسطه عقل استعلائي فراهم مي‏شود و براي ماركس، منطق تنازع طبقاتي است كه حامل حركت تاريخ به سمت جامعه بي‏طبقه است. وبر كمتر با نظريه ماركس كه تفسيري كلي از جهان ارائه مي‏كند همدلي‏شان مي‏دهد: در عين حال با عقلگرايي يا ايدآليسمي كه‏به دانشمندان سياسي اجازه مي‏دهد تا راه‏حلهاي عقلاني را براي مسائل جامعه و تحميل آن به نظم اجتماعي به كار بندند، همدلي نداشت. از نظر وبر، براي يك ماترياليست، در معناي ماركسي اصلاح، روساختار تا آن اندازه توان انتقادي دارد كه زيرساختار را به نمايش گذارد حتي اگر آن ابزار بازنمايي، كاريزما باشد.
(در اينجا مي‏افزايم كه اين جمله همچنان به منظور درمانگري بعد از فرويد كاربرد دارد. از طريق كلمه، درمانگر با ما ارتباط برقرار مي‏كند، بنابراين كلمات در خودآگاه حاضر مي‏شوند. قدرت درمانگري تنها هنگامي وجود خواهد داشت كه آنچه در تاريخ و آگاهي‏مان پديد آمده به شكلي خلاقانه بيان شوند).
نظريه تغيير اجتماعي وبر مي‏تواند براي هر نوع پيكره‏بندي اجتماعي ،  از جمله براي نظام‏هاي فرهنگي، جوامع سياسي يا سازمانهاي مذهبي و غيره كاربرد داشته باشد. حتي مي‏توان نظريه ماركسيستي از انقلاب را هم به عنوان يك مورد در تحليل‏هاي وبري از تغيير اجتماعي بگنجانيم. در اين‏صورت با جامعه‏اي مواجه‏ايم كه نظام اقتصادي علت تعيين‏كننده ازخودبيگانگي و سركوب است. آنچنان مسلط است كه همه عوامل ديگر از جمله عوامل فرهنگي، فكري، ديني حتي سياسي ابزار منافع اقتصادي طبقه مالك مي‏شوند، از اين رو، جنبشهاي مخالف و معارض كه توسط شخصيت‏هاي كاريزماتيك هدايت مي‏شود، از بيگانگي مردم مطلع مي‏شوند و با نظام اقتصادي در مي‏افتند، جامعه به دو طبقه در حال تعارض تقسيم مي‏شود و اگر (جنبش‏هاي مخالف) به قدر كافي نيرومند باشند، نظام سياسي حامي مالكان صنعت را واژگون مي‏سازند.
اما وبر، برخلاف ماركس، تصور نمي‏كرد كه اقتصاد در هر جامعه‏اي تنها عامل تعيين‏كننده باشد. همان‏طور كه در بالا ذكر كرديم، وبر آنچنان بوروكراسي و تكنولوژي را عوامل نهادي نيرومندي در خلق فرهنگي مي‏پنداشت كه متقاعد شده بود آ
نها علت شرايط سركوبگر و غيرانساني هستند. حتي كشورهايي كه مخالف سرمايه‏داري‏اند اما نظامي كمونيستي صنعتي، متمركز و عقلاني را اختيار كرده‏اند گرفتار چنين وضعيتي‏اند، در اينجا نيز قفس آهنين اجتناب‏ناپذير است.
اجازه دهيد، به پرسش بدبينانه وبر برگرديم. آيا بوروكراتيزه‏شدن زندگي ناگزير به شكست همه كاريزماها و رويدادهاي اصلاحي و معارضه‏جويانه در جوامع منتهي مي‏شود؟ آيا بالاجبار با دلمشغولي كارآمدي نظام از پرسش‏هاي مرتبط با غايت و هدف زندگي غافل مي‏شويم؟ به نظريه بوروكراسي و توسط جامعه‏شناسان نقد شده است.
خصوصاً، رابرت مرتون (10)، نشان داده است كه حركت به سمت بوركراسي شديداً كنترل‏شده و متصلبي كه وبر آن را توصيف كرده در عمل عناصر دژكاركردي را در برمي‏گيرد كه نهايتاً عملكرد نظام بوروكراتيك را به تحليل خواهد برد.
براين عناصر دژكاركرد تنها با معرفي آنها درون سيستم‏هاي مباحثه آزاد با توجه به اعضاء همه سطوح اداري و با درنظرگرفتن اهداف نهادها و شيوه‏اي كه در آن اين اهداف عملاً به دست خواهند آمد، مي‏توان فائق شد.به عبارتي ديگر، حركت روزافزون بوروكراسي به سمت عقلانيتي گسترده‏تر، لاجرم به فرايندهاي خودترميمي (
self-corrective
) منجر خواهد شد كه نه تنها موجب پديدآمدن پرسشهايي در باب ابزارها و وسايل خواهد شد بلكه اهداف نيز مورد توجه خواهند بود.
در مقاله‏اي كه وبر در سال 1919 ارائه داد، پذيرفت كه حركت به سمت عقلانيت روزافزون نهايتاً آدمي را وراي پرسشهاي ابزاري و كاركردي سوق مي‏دهد و لاجرم آدميان را مجبور به ارائه تبييني از معناي غائي رفتارهاي‏شان خواهد كرد و پرسش‏هائي را برمي‏انگيزاند كه آيا ارزش‏هاي متكثر زندگي به طور سلسله مراتبي نظم مي‏يابند و تحت ارزش بزرگتر انسجام مي‏يابند. بنابراين، عقلانيت صرفاً به ابزارها محدود نمي‏شود (11).
بدبيني وبر توجيه علمي ندارد. كاريزماها هنوز اين امكان را فراهم مي‏كنند و مردم هنوز مي‏توانند، به طور شگفت‏انگيزي در برابر بيگانگي كه سيستم بر آنها تحميل مي‏كند واكنش نشان دهند.
ايدئولوژي وبري افول (
decline
) بدون پيامد نيست، به منظور اتخاذ زباني كه فرض مي‏گيرد كه آينده امري مختوم است، امر غيرمنتظره‏اي رخ نخواهد داد و آزادي از ميان ما رخت بربسته است بايد گفتماني را به كار بنديم كه مي‏تواند پيشگوئي پيامبرانه‏اي ارائه دهد. اين گفتمان تخيل جديدي را متصور نمي‏شود. اما مسيحيان، آينده را امري مختوم نمي‏بينند و زباني كه آنها براي فهم تاريخ برمي‏گزينند از آزادي و امكان ظهور امر غيرمنتظره حمايت مي‏كند. امر جديد هر امكاني را باقي مي‏گذارد. در كتاب «انسان شايسته» تلاش كردم نشان دهم كه اعتقاد به خداوند دقيقاً به معناي اعتقاد به ظهور امر جديد است، اينكه فردا متفاوت از امروز خواهد بود و آينده تماماً به واسطه عواملي كه در حال حاضر تعيين‏كننده‏اند، مشخص نخواهند شد بلكه هميشه فرصتي براي امر غيرمنتظره و شگفت‏انگيز باقي خواهد ماند (12).
اين اصل را در زندگي شخصي مطرح كردم اما براي فرايندهاي تاريخي نيز به همان اندازه اعتبار دارد. ترجمه اين اصل الهياتي درون زبان ماكس وبر اين خواهد بود كه بگوييم كاريزماها اين امكان را باقي مي‏گذارند و اينكه جنبش‏هاي معارض‏جو مردم را قادر مي‏سازند تا به واسطه سيستم‏هايي كه اين امكان را برايشان فراهم مي‏كند از بيگانگي تحميل‏شده بر آنها عبور كنند.
نظريه وبر در باب تغيير اجتماعي، همان‏طور كه در جامعه‏شناسي دين وي ديديم، تبييني قابل قبول از تضادهاي درون كليساي مسيحي ارائه مي‏دهد. مثلاً فرقه‏هاي قرون وسطايي (
The medieval sects
)، جنبش‏هاي اعتراضي بودند كه با اقتدار سنتي سر ناسازگاري داشتند و اغلب از اشكال كاريزماتيكي الهام مي‏گرفتند كه مسائل و ناخشنودي‏هاي كليسا را آشكار مي‏كردند. غالب اين جنبش‏ها نابود شدند و تعداد كمي از آنها باقي ماندند.
رهبران كاريزماتيك، براي تحقق رؤياهاي عجيب‏وغريب و وعده‏هاي كتاب مقدس زير فشارهاي زيادي قرار داشتند.
در نهضت اصلاح ديني، جنبش ديني اعتراضي، به واسطه شخصيتي نيرومند كاريزماتيك پديد آمده است و به اين دليل كه با جنبش‏هاي سياسي اعتراضي عليه اقتدار سنتي متصل شده در اهدافش توفيق يافته است.
كليساهاي جديد، خصوصاً آناني كه از كالونيست متأثر بوده‏اند، اقتدار سنتي يا قدسي را زير سؤال بردند، آنان دموكراسي را درون زندگي كليسايي گنجاندند و حاكميت خودشان را تابع اقتدار قانوني دانستند. در عين حال، جنبش‏هاي كاريزماتيك كه هم جامعه سكولار و هم جامعه كليسايي را رد مي‏كردند، به اصطلاح بال راديكال اصلاحات بودند، از طريق اتحاد همه نيروها با بي‏رحمي سركوب شدند.
به نظر مي‏رسد كه اصلاح كليسا تنها آن هنگام مي‏تواند موفقيت‏آميز باشد كه به واسطه جريانهاي سياسي-اجتماعي مهم در جامعه حمايت شود. نظريه وبر در باب تغيير اجتماعي تغييرات اخير در كليساي كاتوليك را نيزآشكار مي‏سازد. هيئت واتيكان دوم در نتيجه جريانهاي اعتراضي مختلفي چون فرقه نمازگزار (
Litugrical)، نهضت كليساي جامعه (ecumenical )، نهضت انجيلي (biblical
) و غيره پديد آمده است.
اين جنبش‏ها –در دوره‏اي از زمان به جنبه‏هايي از زندگي مسيحي كه به واسطه كليساي رسمي مغفول نهاده شده يا سركوب شده است توجه كرده‏اند- فشارهاي زيادي را از نهادهاي دستگاه كليسا تجربه كردند در عين حال كه با افتخار شخصيت‏هاي كاريزماتيك‏شان را به خاطر مي‏آورند با تواضع خود را به ريشه‏هايشان مرتبط مي‏سازند. تنها در هيئت واتيكان روم بود كه از طريق رفتارهاي غيرمنتظره پاپ جان اين جنبشها كاملاً سازمان يافتند و اجازه داشتند كه در تصميم‏سازيهاي نظام كليسا نقش ايفا كنند. از طريق اين سياستهاي جديد بود كه كليساي كاتوليك درب خود را به روي تحقيق انتقادي، آزادي عقيده، كثرت‏گرايي در عين يكپارچگي، مشاركت و مسئوليت‏پذيري جمعي و برخي عناصر دموكراسي گشوده است. اين جنبش اصلاح‏طلبي ليبرال بود كه با استعانت از جريان‏هاي انتقادي دهه شصت كه با جامعه در ناسازگاري را گشود.
در اين زمان –ده سال بعد از تشكيل هيئت- وقتي كه در مقطع معيني كليساي كاتوليك اجازه مي‏يافت در زندگي سياسي تأثير بگذارد، به نظر مي‏رسيد به كلي علاقه‏اش را براي تجديد حيات از دست داده باشد. كليساي كاتوليك گويا با گروههاي مسلط در جامعه هم‏آوا شده بود و براي وارسي انتقادي حيات جمعي كليسا رغبتي نشان نمي‏داد و بخشهاي مختلف كليساي كاتوليك واحدهاي بالاتر و مرتبط با قلمرو اسقف از به‏كاربردن اصول مشورتي براي نهادهاي خودشان جلوگيري كردند. در كليساي امروزين، نيروي انتقادي خودرا در جنبشهاي جديدي به نمايش مي‏گذارد. اقليتي از كاتوليك‏ها در مراكز و واحدها و گروههاي مختلفي كه در مدارس، كالج‏ها و سازمانهاي ديني مشغولند جنبه‏هايي از انجيل را كه كليساي رسمي مغفول نهاده، برجسته مي‏سازند. خصوصاً جنبه‏هايي كه قدرت انتقادي انجيل را در شرايط جهان مدرن نشان مي‏دهد. اين مراكز مختلف كه به هم متصل مي‏شوند و يكديگر را تقويت مي‏كنند زنجيره‏اي از جريان تجديد حيات را شكل مي‏دهند كه فاقد قدرت نهادي در زمانه حاضرند اما سرانجام با تغيير شرايط بر سياست‏گذاريهاي كليسا در سطحي بالاتر تأثير مي‏گذارند. نظريه وبر به كاتوليك‏ها كمك مي‏كند پي ببرند كه مشاركتشان در جنبش اعتراضي اتخاذ سياست واقع‏گرايانه تغيير اجتماعي در درون كليساهايشان است. وبر عناصر نوآورانه و خلاقانه دين را تشخيص داد. او اين عناصر را آنقدر مهم در نظر گرفت كه كل نظريه تغيير اجتماعي‏اش را بر مبناي مدل اخذ شده از جامعه‏شناسي دين استوار كرد. البته وبر منكر ابهام فوق‏العاده دين نبود. وي جريانهاي ايدئولوژيكي را در دين تشخيص داد كه به واسطه نقد ماركسيستي سابقاً مطرح شده بودند. وي اگرچه شواهدي از تاريخ را مي‏پذيرفت كه دين نيرويي نوآورانه است اما مي‏دانست كه مسيحيت عصر خودش به مثابه نظام مشروع‏دهنده‏اي براي نظم سنتي جامعه عمل مي‏كند. به تعبير مانهايم دين يوتوپيايي مي‏تواند هم اصلاح‏طلب و هم راديكال باشد. اين جمله مثل اين است كه بگوييم دين ابداعي مي‏تواند به تقويت جريانهاي اجتماعي‏اي بينجامد كه موجب اصلاح نهادهاي موجود شوند يا به بست تخيلي دامن زند كه به واژگوني نظم موجود منجر شود. وبر خصوصاً از روند اصلاح‏گرايانه آگاه بود. همچنين متفكران الهياتي‏اي چون ارنست ترولتچ و ريچارد نيبر (
Ernst Troeltsh and Richard Niebuhr ) كه اصول وبر را به كار بردند از اين امر اطلاع داشتند. اما جاي ترديد وجود دارد كه آنها به اندازه كافي به اشكال راديكال آگاهي يوتوپيايي توجه كرده باشند. ريچارد نيبر در كتاب مشهورش با عنوان « مسيحيت و فرهنگ» (13) سنخ‏شناسي پنج‏گانه‏اي براي مقوله‏بندي پاسخ‏هاي متفاوت مسيحيان به محيط فرهنگي و اجتماعيشان معرفي كرد. از آنجا كه اين سنخ‏ها احتمالاً براي خواننده آشنا باشد آنها را به طور خلاصه توصيف مي‏كنم. سنخ يك، مسيح در برابر فرهنگ (Christ against culture) است كه به رد قلمرو جهان اشاره دارد. سنخ دو، مسيح فرهنگ (Christ of culture ) است كه همراهي انجيل را با جريانهاي فرهنگي مسلط نشان مي‏دهد. سنخ سه، يعني مسيح مافوق فرهنگ (Christ above culture )


کلمات کليدي :

ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 25 شهريور ماه ، 1388 توسط modir

 


مرتبط با موضوع :

 علل اقبال و ادبار به معارف دینی  [پنجشنبه، 21 مرداد ماه ، 1389]
 سیدحسن خمینی: مردم از این تعداد اندک بیزار هستند  [دوشنبه، 17 خرداد ماه ، 1389]
 فاطمه فاطمه است  [سه شنبه، 21 ارديبهشت ماه ، 1389]
 دين گريزي و تمايلات ديني نوجوانان و جوانان  [جمعه، 17 ارديبهشت ماه ، 1389]
 درگذشت همسر آیت الله منتظری  [يكشنبه، 8 فروردين ماه ، 1389]
 کارکردهای اجتماعی عرفان عملی در يگانگی و صلح جهانی  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : guw78kux
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

[بدون موضوع] (امتیاز : 1)
توسط PETER2012 در مورخه : چهارشنبه، 19 خرداد ماه ، 1389
(مشخصات کاربر ) http://peter2012.50webs.com/index.htm


[ ارسال جوابیه ]

امتیاز دهی به مطلب

 
امتیاز متوسط : 3
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

 

اشتراک گذاري مطلب

 

 

انتخاب ها

 
 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 
موضوعات مرتبط

جامعه شناسی دین

 

  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

mashhadteam.ir